عصر مدرن

به خودم پناه می برم

در ازدهام این تباهی

و تنوره های عصر مدرن،

که نیمِ دیگر مرا

در گذر زمان،

جا گذاشته.

چیزی به دیوار سینه ام

مدام می کوبد...

مدام و مرتب،

صدایی که برای من

هویت ندارد

و مدام در سرم

فریاد می کشم...

من تاک نیستم،

صِنوبَرَم.

من این فریاد

و فریاد های دیگر را،

هم می شناسم

و هم

نمی دانم...

گیجم از خودم،

سر می روم از خودم

که تا به حال

به خودم

پناه نبرده ام

من حاصل کدام جمع

در کدام ضربم

که اینچنین فاجعه بار

به هستی خود

پوزخند میزنم.

من ،کدام فریادِ نکشیده

کدام ترسِ فرو خورده ام

که امروز

اینچنین

مشتی شده ام

در گلو...

چرا این وحشتِ مدام

و این فریاد همچنان،

اما آهسته

رهایم نمی کند؟


✍🏼زهره رشیدی

/ 0 نظر / 304 بازدید